المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
675
مروج الذهب ( فارسى )
نخل آرميده بود و احشايش از شكم برون ريخته بود ميگفت « اى نخل بيابانى و اى نخل كنار وادى باران صبحگاه و بارانهاى فرو ريزنده سيرابت كند » صبحگاه روز قادسيه كه صبحگاه ليلة الهرير يا ليلة القادسيه بود مسلمانان در كار خويش حيرت زده بودند و همه شب چشم بر هم ننهاده بودند رؤساى قبايل عشاير خويش را تشويق كردند و جنگ سخت شد تا نيمروز رسيد و نخستين كس كه بهنگام نيمروز جا خالى كرد هرمزان و نيرمران بودند كه عقب نشستند و باز موضع گرفتند و هنگام ظهر قلب سپاه ايران بشكافت و باد سختى وزيد و سايبان رستم را از روى تخت او برگرفت و در نهر عتيق انداخت و باد دبور بود و غبار برخاست و قعقاع و ياران وى به تخت رستم رسيدند و او را پيدا كردند رستم وقتى باد سايبان او را برده بود به طرف استرانى كه همانروز بار آورده بود رفته و در سايه يك استر و بار آن ايستاده بود . هلال بن علقمه بارى را كه رستم در سايه آن بود با شمشير بزد و طنابهاى آن را ببريد يك لنگه بار روى رستم افتاد و هلال او را نميديد و از آن آسيب ديد آنگاه هلال ضربتى به دو زد كه بوى مشك برخاست و رستم سوى نهر عتيق رفت و خود را در آن انداخت هلال بدنبال او دويد و پايش را گرفت و او را به طرف خندق كشيد و با شمشير آنقدر بر او زد كه جان داد آنگاه او را همچنان كشيد تا ميان دست و پاى استران افكند و روى تخت رفت و بانگ زد « بخداى كعبه كه رستم را كشتم بيائيد بيائيد » مسلمانان اطراف او جمع شدند ولى او را بر تخت نميديدند و بانگ برداشتند در اين وقت بيم در دل مشركان افتاد و هزيمت شدند و شمشير در آنها به كار افتاد و بعضى غرق و بعضى ديگر كشته شدند سى هزار كس از آنها بوسيله زنجيرها و ريسمانها بهمديگر بسته شده بودند و به نور و آتشكدهها قسم خورده بودند كه از جا نروند تا فتح كنند يا كشته شوند آنها به زانو در آمدند و تيرها همچنان جلو آنها ميريخت تا همگى كشته شدند . 318